اسكندر بيگ تركمان
836
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
ذكر آمدن ولى محمد خان بدرگاه سدره نشان و ملاقات آن پادشاه عاليجاه با قهرمان زمان و خسرو ايران دستان سرايان انجمن قصه پردازى و پيرايه بندان بزم سخن سازى پيشگاه ايوان بلند پايه سخن را بدين نمط آذين بستهاند كه چون وصول ولى محمد خان بكاشان قرع سمع اهل صفاهان گرديد موازى بيست هزار بندق انداز بلده و بلوكات سرانجام داده حاضر ساختند كه در روز استقبال از شهر تا موضع دولت آباد كه سه فرسخ است دو رويه صف كشيده ايستاده باشند و تمامت چهار بازار نقش جهان و قيصريه و خانات و قهوهخانهها را آذين بندى كرده شهر و بازار چون نوعروسان حجلهء آمدن شاه عباس و اعيان دولت باستقبال وليمحمد خان نشاط آرايش يافت و در روزى كه ولى محمد خان داخل شهر ميشد حضرت شاه جمجاه فريدون بارگاه بسعادت و اقبال بعزم استقبال سوار شده با امراء و اركان دولت سيما الله ويرديخان و الله قلى بيك قورچى باشى و ندر خان مهردار و ساير امراء و اعيان كه در پايهء سرير خلافت مصير حاضر بودند از حسن خلق و مهربانى و ميهمان نوازى رسوم و آداب پادشاهانه را منظور نداشته از غايت بىتكلفى تا موضع دولت آباد كه سه فرسخ است تشريف بردند و از آنجا چند گام پيشتر نهاده به او رسيدند و از عواطف ذاتى و اخلاق حميده بىتكلفانهء همچنان او را سواره دريافته بمصافحه و معانقه پرداختند و بزبانى انواع اشفاق و مهربانى و پرسشهاى دوستانه و تواضعات يارانه بظهور آورده امراء عظام قزلباش نيز راه رسم مردمى و آداب تواضع مملوك داشتند . آقا كمال دولت آبادى از خدمت اشرف استدعا نمود كه آن ميهمان گرامى را لحظهء در كلبهء درويشانه فرود آورند حسب الالتماس آن پير جوكار باتفاق به منزل او رفتند و او از خانه خود تا بيرون آنموضع اقمشه و اجناس مناسب پاى انداز گسترده چنانچه بايد و شايد بلوازم ضيافت پرداخت و آنچه لايق دانست پيشكش كرد و از آنجا بسعادت و اجلال سوار شده متوجه شهر شدند از موضع دولت آباد تا نقش جهان از سركار خاصهء شريفه اجناس و اقمشه لطيفه برسم پاى انداز گسترده شده بود و از دو طرف تفنگچيان يسل بسته ايستاده بودند از ازدحام خلايق و انبوهى تماشائيان كه در عرصهء خيال گنجائى نداشت طرق تنگى پذيرفته عبور شاه و سپاه يكسان نبود بنا بر آن حضرت اعلى با ولى محمد خان تكلم آغاز نهاده آهسته آهسته طى مسافت مينمودند و چند جا توقف فرموده جهة انبساط خاطر او جرعهاى نشاط نوشيده صحبت سراسبى ميداشتند و انواع مهربانيها بظهور ميآوردند و چون بدروازهء شهر رسيدند حسب الامر اشرف لحظهء دروازه را بستند كه از كوچه و بازار گذار توانند كرد . القصه باعزاز [ 592 ] و كامرانى داخل شهر شده در منازل مرغوب كه جهت سكنى آن حضرت تعيين شده بود نزول نمود و عليقلى خان بدستور ميهماندار بود و همه روزه ما يحتاج و ضروريات سركارش از سركار خاصهء شريفه بر وجه لايق سرانجام مييافت شعراء بلاغت شعار اشعار آبدار و تواريخ